تبليغاتX
شقایق سوخته

شقایق سوخته

عاشقانه

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

نوشته شده در 26 Jan 2011ساعت 2 PM توسط سالار همایون|

خانمهایی که باسن بزرگ دارن نگران نباشن

افرادی که پایین تنه پری دارند چگونه لباس بپوشند؟!
بعضی از افراد به دلیل اینکه پایین تنه بزرگی دارند ناراحت هستند ، اعتماد به نفس شان پایین می آید اگر پایین تنه گرد و پری دارید ، اصلا نگران این موضوع نباشید
 بعضی از افراد به دلیل اینکه پایین تنه بزرگی دارند ناراحت هستند ، اعتماد به نفس شان  پایین می‌آید اگر پایین تنه گرد و پری دارید ، اصلا نگران این موضوع نباشید ، بسیاری از افراد مشهور دنیا نیز همانند شما نیز همینگونه هستند مانند : جنیفر لوپز و ..... .
 معمولا افرادی که دارای باسن بزرگی هستند این تفکر را دارند که هر لباسی را نمی‌توانند بپوشند و باید از یک سری از مدل‌های دوری کنند ،  اکنون توصیه‌هایی که برای شما داریم :
  در وحله ی اول به لباس‌هایی که می‌توانید بپوشید می‌پردازیم 
 1- بلوز‌هایی را بپوشید که تا روی باسن شما می‌آیند ، و تا حدودی باسن شما را می‌پوشانند  .
 2 - با بستن کمر بند‌های مدل دار نیز می‌توانید گردی باسن خود را کاهش دهید ، اگر کمی شکم نیز دارید بهتر است کمربند خود را کمی شل تر ببندید تا هم بزرگی باسن و هم شکم تان را کاهش دهید .
 3- اگر قصد دارید به یک مهمانی بروید مناسب ترین لباسی که می‌توانید استفاده کنید ، پیرهن‌های بلندی است که تا زانوان شما باشند ،
 4- دامن‌های راسته نیز بهترین مدل دامنی است که می‌توانید استفاده کنید .
 5- کفش‌های پاشنه دار نیز ناثیری مثبت در این امر دارند و باعث می‌شوند باسن شما بهتر و یا حتی کوچک تر نشان داده شود .
 اکنون به لباس‌هایی می‌پردازیم که بهتر است شما آنها را نپوشید ، زیرا باسن شما را بزرگتر نشان می‌دهد :
 1 - شلوارهای که دارای مدل‌های گشاد هستند مثلا : دارای پاچه‌های گشاد هستند را نپوشید  ، دامن‌هایی که مدل کلوش دارند و یا گشاد هستند را استفاده نکنید ، زیرا شما دارای باسن گردی هستید و هنگامی که این لباس‌های را استفاده می‌کنید باعث می‌شود که باسن شما بزرگ تر ، گرد تر از قبل نشان داده شود و اثری معکوس را برای شما اجرا کند .
 2- بلوز‌هایی خیلی کوتاه  را نپوشید : بلوز‌هایی را انتخاب کنید که حداقل تا باسن شما بیایند نه کوتاهتر و نه خیلی بلند تر  زیرا به همان میزان گه اگر بلوزتان کوتاه باشد باسن تان بیشتر جلب توجه می‌کند  ، و بزرگتر به نظر می‌آید برای بلوزهایی که خیلی  بلند باشند نیز همین قاعده حکم فرما می‌باشد .
 3- اگر می‌خواهید لباس شبی را انتخاب کنید توصیه می‌کنیم لباس‌هایی را که از ناحیه ی پشت یعنی از ناحیه ی کمر خیلی باز هستند را انتخاب نکنید ، زیرا باسن شما را پرتر نشان می‌دهد .
 4- از لباس‌هایی که دارای پیلی و پیلیسه هستند بپرهیزید زیرا باسن شما را بزرگتر نشان می‌دهند .   
توضیح حالب دیگری را در رابطه با رنگ لباس‌هایی که انتخاب می‌کنید :
 رنگی را که برای دامن یا شلوار خود انتخاب می‌کنید بهتر است از رنگ‌های تیره باشد تا رنگ‌های روشن ، زیرا رنگ‌های تیره  باسن شما را کوچک تر نشان می‌دهد .

 

نوشته شده در 26 Jan 2011ساعت 2 PM توسط سالار همایون|

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

نوشته شده در 26 Jan 2011ساعت 2 PM توسط سالار همایون|

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن !

نوشته شده در 26 Jan 2011ساعت 2 PM توسط سالار همایون|

عکس های هنگامه قاضیانی و پسرش

hengameh ghaziyani va pesaresh (7)

hengameh ghaziyani va pesaresh (6)

hengameh ghaziyani va pesaresh (5)

hengameh ghaziyani va pesaresh (3)

hengameh ghaziyani va pesaresh (2)

hengameh ghaziyani va pesaresh (1)

نوشته شده در 26 Jan 2011ساعت 2 PM توسط سالار همایون|

نوشته شده در 19 Nov 2010ساعت 7 PM توسط سالار همایون|

نوشته شده در 19 Nov 2010ساعت 7 PM توسط سالار همایون|

 

نوشته شده در 19 Nov 2010ساعت 7 PM توسط سالار همایون|

 متن ادبی (از دکتر شریعتیه حتما بخون)

 

نوشته شده در 19 Nov 2010ساعت 7 PM توسط سالار همایون|

و چند تک بیتی زیبا :

 

ریشه ی نخل کهنسال از جوان افزون ترست ....   بیشتر دلبستگی باشد به عالم ، پیر را

صائب تبریزی

آدمی پیر چو شد ، حرص جوان می گردد  ....   خواب در وقت سحرگاه ، گران می گردد

صائب تبریزی

از طلا گشتن پشیمان گشته ایم  .... مرحمت فرموده ما را مس کنید !

لا ادری

نیکویی با بدنهادان ، عمر ضایع کردن است  ....  کی ز آرایش عروس زشت زیبا می شود ؟

سیار

نوشته شده در 19 Nov 2010ساعت 7 PM توسط سالار همایون|

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

بیا از غم شکایت کن که من هم درد تو هستم

اگر از حال من پرسی بدان نازک دل و خسته ام

بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم

اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بر آن بستم

نوشته شده در 19 Nov 2010ساعت 7 PM توسط سالار همایون|

همراه خود نسیم صبا می برد مرا

یارب چو بوی گل به کجا می برد مرا...؟

سوی دیار صبح رود کاروان شب

باد فنا به ملک بقا می برد مرا

با بال شوق، ذره به خورشید می رسد

پرواز دل به سوی خدا می برد مرا

گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟

مستانه گفت دل: که مرا... می برد مرا...

برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی....

یک بوسه نسیم...، زجا می برد مرا...

نوشته شده در 19 Nov 2010ساعت 7 PM توسط سالار همایون|

تا شمع تو افروخت پروانه شدم

با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم

در روی تو بیقرار شد مردم چشم

یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم

نوشته شده در 19 Nov 2010ساعت 7 PM توسط سالار همایون|

کودک


 


کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم


 


کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش رااز نگاهش میشد خواند،اما اکنون اگر


 


 فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ودلخوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.


 


سکوت ((پر))بهتر از فریاد ((توخالی)) نیست؟


 


فکر میکنیم کسی هست که سکوت ما را بشکند اما افسوس که انتظار بی فایده


 


 


 است.


 


آنقدر از گذشته ات سر افکنده ای که نمی توانی به آینده بیندیشی و آنقدر صهبای


 


 نفس سر کشیدی که جایی برای خدا نگذاشتی.


 


آنقدر در زندگی دویدی که آخر هم بدهکار شدی. چه شد که دلپاک آمدی و روی


 


 سیاه خواهی رفت،حال تویی و روزنه امید بخشش پروردگارت.اویی که سالهاست


 


که فراموشش کرده ای اما باز هم تو را میخواند.

نوشته شده در 19 Nov 2010ساعت 7 PM توسط سالار همایون|

زاهدی یک سال تمام روزه گرفت و هر هفته تنها یک بار غذا خورد. پس از این ریاضت، از درگاه خداوند خواست که معنای حقیقی یک بند از کتاب مقدس را به او بنمایاند.

هیچ پاسخی نگرفت.

به خود گفت: چه وقت تلف کردنی!این همه از خود گذشتگی کردم؛ و خداوند حتی پاسخم را نداد...بهتر است از این منطقه بروم و راهبی را بیابم که معنای این بند را بداند.

در همان لحظه فرشته ای ظاهر شد و گفت:

این دوازده ماه روزه داری، فقط برای این بود که به خودت بقبولانی که بهتر از دیگرانی؛ و خداوند به انسانی مغرور پاسخ نمی دهد. اما وقتی فروتن شدی و از دیگران کمک خواستی، خداوند مرا فرستاد.

و سپس آنچه را می خواست بداند، برایش توضیح داد.

 

 

*******************

 

2

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه

 می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم...

رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد...تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.

اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.

گفت: آمده ام به تو کمک کنم.

مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی... من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.

و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است....

 

 

*******************

 

3

پولس رسول دررساله خود به قرنتیان، به ما می گوید که نرمی، یکی از ویژگی های مهم عشق است.

بیایید هرگز از یاد نبریم: عشق لطافت است... یک روح سخت، اجازه نمی دهد خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد...

استاد در جاده باریکی در شمال اسپانیا سفر می کرد، که مردی را دراز کشیده در بستر گلها دید.

استاد پرسید: این طوری گلها را له نمی کنی؟؟؟

مرد پاسخ داد: نه، سعی دارم اندکی از لطافت گلها را جذب کنم...

 

 

*******************

 

4

حوا در بهشت قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:

-این سیب را بخور.

حوا که درسش را از خداوند آموخته بود، قبول نکرد.

مار اصرار کرد: این سیب را بخور. چون باید برای شوهرت زیباتر شوی.

حوا پاسخ داد: نیازی ندارم؛ او که بجز من کسی را ندارد...

مار خندید: البته که دارد.

حوا باور نمی کرد. مار او را به بالای یک تپه، به کنار چاهی برد.

-آن پایین است، آدم  او را آنجا مخفی کرده.

حوا درون چاه نگاه کرد و در آب چاه بازتاب تصویر زن زیبای را دید. و سپس سیبی را که شیطان به او پیشنهاد می کرد، خورد...

 

*****************

 

هنگام گلوله باران وحشیانه تولون، ناپلئون جوان مثل ژله از شدت ترس به خود می لرزید. سربازی او را به این حال دید، به هم قطارانش گفت: نگاهش کنید، دارد از ترس می میرد.

ناپلئون پاسخ داد: بله می ترسم. اما به جنگیدن ادامه می دهم. اگر یک دهم من می ترسیدید، خیلی وقت پیش فرار کرده بودید.

استاد می گوید: ترس نشانه ترسو بودن نیست، کسی که با وجود ترس، به راه خود ادامه می دهد، شجاعت خود را ثابت می کند.

 

 

*********************

5

مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای برمی خورد.

فرشته به او می گوید: فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری ات می کند. خوب فکر کن.

مرد به یاد می آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید. تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی گردد و آنها را هل می دهد. در همین لحظه، تار پاره می شود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی گردد...

صدای فرشته را می شنود که: افسوس، خودخواهی ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد...

 

 

*******************

 

6

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد استاز ما چیزی بخواهد، در حالی که خودش به خاطر ما کاری نمی کند.

دیگری گفت: من هم می آیم تا ایمانم را نشان بدهم.

همان شب به قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ های روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید.

شوالیه ی اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمی کنم.

اما شوالیه ی دوم به دستور عمل کرد. هنگام برگشت، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه ی پارسا تابید: الماس ناب بودند.

استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست.

نوشته شده در 19 Nov 2010ساعت 7 PM توسط سالار همایون|

....به کرم سبز بينديش !
بيش تر زندگاني اش را روي زمين مي گذراند
به پرندگان حسد مي ورزد
از سرنوشتش خشمگين است
و از شکل خويش ناخشنود است
مي انديشد: « من منفورترين موجوداتم»
زشت- کريه و محکوم به خزيدن بر روي زمين
اما يک روز مادر طبيعت از کرم مي خواهد پيله اي بتند.
کرم يکه مي خورد.
پيش از اين هرگز پيله اي نساخته.
گمان مي کند بايد گور خود را بسازد
گمان مي کند زمان مرگش فرا رسيده است.
هر چند از زندگي خود تا آن لحظه ناخشنود است:
به خدا شکوه مي برد
« خدايا- درست زماني که به همه چيز عادت کرده ام از من مي گيري»
آن گاه خود را نوميدانه در پيله حبس مي کند و منتظر پايان مي ماند
مدتي مي گذرد
در مي يابد که به پروانه اي زيبا تبديل شده
مي تواند به آسمان پرواز کند
و بسيار تحسينش کنند
حال از معناي زندگي و از برنامه هاي خدا شگفت زده شده است !

نوشته شده در 19 Nov 2010ساعت 7 PM توسط سالار همایون|

به یک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!! فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکیه و گریه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسیدی؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته فتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هیچ وقت همدیگرو را نمی بوسن

رو سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست ... هرکي مي خواست گريه کنه بهش بگو اون ديگه نيست

غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم , تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم
رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد , من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم

******************

نوشته شده در 19 Nov 2010ساعت 7 PM توسط سالار همایون|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin